گلبانگ
مهدی تقی نژاد
نزدیک به هزار و چهارصد سال پیش بود که خانه ای را آتش زدند و کسی میان در نیم سوخته و دیوار خانه چنان قرار گرفت که ناله مظلومیت او هنوز به گوش می رسد. آن روز حرمت بانویی را شکستند که پیغمبر گرامی اسلام (ص) در باره اش فرموده بود: تا داد من از دشمن اولاد پیمبر و سنایی(م 518 ق): داد حق شیر این جهان همه را پس از سنایی، قوامی رازی و اثیر اخسیکتی، شاعران قرن ششم نیز مظلومیت فاطمه و اولاد او را می سرایند. و خواجوی کرمانی(689-753 ق) محبت زهرا را چنین می سراید: دوشیزگان پرده نشین حریم قدس سید محمد علی آل مجتبی: یـاران قـدیـمـنـد و عـطـشـنـاک جـهـیـمـنــد جز نـنـگ نمیماند از این طایـفـه نـامـی فردا خـبـر درد به هر گوشـه رسیـدهست محمد حسین انصاری نژاد: مهتاب شرمگین به سراپرده می گریست بر نخل های سوخته اشکی نشاند و رفت دیوار زیر هرم نگاهش شکست و مرد آه ای رسول عشق! گل پرپرت رسید دستی شرور سایه شمشیر می گرفت بال و پر فرشته حق غمگنانه سوخت محمد حسین انصاری نژاد: با خلسه خیس گل یاسین شکفته ست از معبد ایل شفق می آیی ای گل ای عطر احساس شقایق در صدایت تا مشرق چشمت چنین آیینه کاری ست سعید بیابانکی: مثل آتشفشان خاموشی کوه می رفت و پا به پایش نیز وقت آن بود تا در آن شب سرد کوه با آفتاب نیمه شبش ماه از کوه چهره می دزدید کوه می رفت و پشت نخلستان قنبر علی تابش: نور بی حوصله در پنجره می آشوبد واژه ها در شعف شعر شدن می رقصند شیهه اسب کسی در نفس توفان است سبز پوش اسب سواری گل و قرآن در دست مهدی تقی نژاد: فاطمه راکعی: ای روح پر فتوح کمال و بلوغ و رشد با یاد روی خوب تو می خندد آفتاب ای ناتمام قصه شیرین زندگی تصویر شاعرانه در خود گریستن هیهات خاک پای تو و بوسه های ما؟ در باور زمانه نگنجد خیال تو زهرای پاک، ای غم زیبای دلنشین عبدالحسین رحمتی: نرگس رجایی: حمید رضا شکارسری: احمد رضا زارعی: آن روز که پهلوی تو از کینه شکست تصویر تو را دل علی آینه بود او روح سبز بهار است، آیینه ای بی غبار است دستش پل رستگاری چون نهری از نور جاری نامش بلندای عشق است جامی ز صهبای عشق است زیبایی اش غمگنانه تنهایی اش جاودانه در خاطر تشنه کامان همزاد شیرین زمزم اسطوره عشق سرمد تمثیل ایثار و ایمان یادش صفای دلم باد ـ بانوی آب ـ آن که گفتم: جمشید عباسی: احمد عزیزی: احتراق لاله را دیدیم ما باید از فقدان گل خون جوش بود یاس بوی مهربانی می دهد یاس ها یادآور پروانه اند یاس ما را رو به پاکی می برد یاس در هرجا نوید آشتی ست یاس یک شب را گل ایوان ماست در شبان ما که شد خورشید یاس بعد روی صبح پرپر می شود یاس مثل عطر پاک نیت است یاس را آیینه ها رو کرده اند یاس بوی حوض کوثر می دهد حضرت زهرا دلش از یاس بود داغ عطر یاس زهرا زیر ماه عشق محزون علی یاس است و بس اشک می ریزد علی مانند رود گریه آری گریه چون ابر چمن گریه کن حیدر که مقصد مشکل است گریه کن زیرا که دخت آفتاب این دل یاس است و عطر یاسمین گریه کن زیرا که کوثر خشک شد نیمه شب دردانه باید در مغاک یاس خوشبوی محمد داغ دید مدفن این ناله غیر از چاه نیست گریه بر فرق عدالت کن که فاق گریه بر تشت حسن کن تا سحر گریه کن چون ابر بارانی به چاه خاندانت را به غارت می برند گریه بر بی دستی احساس کن باز کن حیدر تو شط اشک را گریه کن چون گریه ابر بهار مثل نوزادان که مادر مرده اند گریه کن در زیر تابوت روان گریه کن زیرا که گل ها دیده اند گریه کن زیرا که شبنم فانی است ما سر خود را اسیری می بریم زیر گورستانی از برگ رزان زخم آن گل در تن من چاک شد ای بهار گریه باز نا امید یاس بوی مهربانی می دهد یاس در هرجا نوید آشتی ست یاس یک شب را گل ایوان ماست محمد عزیزی: از رف این مصطبه بالا گرفت گام زدی چون تو به پهنای عشق رنگ ز روی تو شقایق گرفت ریشه دواندی به نهان زمین جمله ملایک شده شیدای تو چشم دل از چشمه تو یافت جان صبح ز لبخند تو مغرور شد تو ز فراز سر عقل آمدی تشنه منم وسعت دریا تویی در طلبت پای به گل می رود ای که جز از جام توام نوش نیست پای به صحرای وجودم گذار افشین علاء: اگر نشانی شهر مدینه را بلدید کجاست آن در آتش گرفته تا که مرا مرا اگر شوم از دست برنگردانید کجاست آن جگر شرحه شرحه تا که مرا مرا که مهر بقیع است در دلم چه شود نه اشتیاق به گل دارم و نه میل بهار کسی صدای مرا در زمین نمی شنود رضا علی اکبری: خوب علی! پیدای پنهان! اولین خاتون از هفت بند آسمان هم اشک می ریزد این کوزه های تشنه از چشمت بگو تا کی بانوی من! کل می زند داغ تو را این شعر ای کاش پهلوی تو بودم می شکستم، آه فضل الله قدسی: شبانه بغض گلوگیر من کنار بقیع ز پشت پنجره ها دیدگان پراشکم مصیبتی ست علی را که پیش چشمانش نشان شعله و درد و نوای زهرا را چه گفت فاطمه کان گونه با تاثر و غم فراق فاطمه را بوتراب باور کرد اگر شبیه کسی باشی، شبیه نیمه شب قدری شناسنامه تو صبح است، پدر: تبسم و مادر: نور کبود شعله ور آبی، سپیده طلعت مهتابی! بگیر آب و وضویی کنز چشمه سار فدک امشب علی رضا قزوه: حیدر آمد، خاک همچون باد، گرم گریه شد هان! چه میپرسی چه پیش آمد، زمین را آب بُرد یک طرف ماه مرا ابر سیاه فتنه کُشت رفت سمت آسمان، روحت، زمین از شرم سوخت علی رضا قزوه: مادر گل های عالم، مادر صبح و سرود مادر حوا و آدم، مادر خورشید و ماه عطر زهرا(س) باز پیچیده ست در جان همه خود علی(ع) گل بود، تو دادی به آن گل رنگ و بو آفرینش جلوه ای از اشک و لبخند شماست سوره والشمس و اللیل آیت پیوندتان مادر گل های نرگس، مادر یاس سپید تابناکی مثل قرآن، رازناکی مثل گل ای نبی را همچو مادر، ای علی را نیز یار خطبه ای تا حیدر از آن شقشقیه سر کند خطبه ای دیگر که زینب شام را محشر کند ای عطش نوشان بزم ظهر عاشورا سلام! با شمایم باده نوشانی که ربانی شدید بچه های یا علی(ع) در کربلای هشت و چار بچه های یا محمد(ص) یا علی(ع) یا فاطمه این زمان در بزم ما آیینه گردانی کنید کیستی؟ ای هرچه هستی چون طفیل هست تو عطر گل پیچیده امشب باز در جان همه عبدالجبار کاکایی: یک ریز ابرهای دو عالم گریستند پهلو گرفته کشتی خورشید در افق نزدیک بود خانه ایمان شود خراب سیل از چهارسو که برآمد فرو نشست بانوی آب های دو عالم به یمن تو عبدالجبار کاکایی: در آرزوی سجده به محراب ابرویت ای ابر سایه گستر رحمت برآ، دمی ای بی نشان در آینه باور نمی کنم در مشهد بقیع بجویید خاک را هرمز فرهادی بابادی: سید محمد رضا هاشمی زاده: نام بلندت چلچراغ آسمان ها ریزد ز ابر دیده بارانی تو سلیمان هرمزی: می آیی و به وزن صداقت برای عشق بر عجز ناتمام افق های شبزده از پی کیست که چشمان یتیمش این سان می رود نیمه ای از پیکر سبزش در خاک مادرم! وسعت این خاک پلشت آلوده بعد از آن واقعه ما را نه به دیوار، نه در آسمان چهره به خون شست در آن شب تا دید پلک خونین افق، چشم من و ما تا حشر شهرام مقدسی: فاطمه وکیلی: سایه ای که تنها بود، سایه ای که تنها ماند سایه! آی همسایه! یک دریچه پیدا کن تا غروب راهی نیست، زودتر که جا ماندیم بین ماندن و رفتن، مانده است سرگردان چون نسیم ما پیچید، در چهار فصل عشق در دلم صدایی هست، یک صدا که می بارد
«فاطمه بهشت من است، فاطمه کوثر من است، من از فاطمه بوی بهشت می شنوم، فاطمه عین بهشت است، فاطمه جواز بهشت است، رضای من در گرو رضای فاطمه است، رضای خدا در گرو رضای فاطمه است، خشم فاطمه جهنم خداست و رضای فاطمه بهشت خدا.»
هنوز چند روزی از این ماجرا نگذشته بود که فدک، ملک شخصی آن بانوی بزرگ و میراث به جا مانده از پدر را به زور غصب می کنند تا بی حرمتی ها به نهایت خود برسد.
فاطمه دختر پیامبر اسلام است و همسر علی علیه السلام و این اتفاقات پس از رحلت رسول خدا(ص) صورت می گیرد. این اتفاقات از یک سو و گرفتن حق حکومت از حضرت علی از سوی دیگر، دختر پیامبر را سخت آزرده و رنجور ساخت به حدی که او را نالان در بستر بیماری انداخت.
پیش از این رسول خدا، به او وعده داده بود که اول کس از خاندان من که به من می پیوندد تویی؛ و این آرامش خاطری برای او بود. وعده رسول خدا، دیری نپایید که تحقق یافت. حضرت علی علیه السلام، او را شبانه دفن کرد و آثار قبر او را از میان برد. فقدان دختر پیامبر بر علی سنگین و طاقت فرسا بود. مداینی گوید چون امیرالمومنین علی بن ابی طالب رضی الله عنه، از دفن حضرت فاطمه فراغت یافت بر سر قبر او ایستاد و این دو بیت را انشاء کرد:
جمع هر دو دوست را پریشانی است و هر چیز جز مرگ ناچیز است.
این که من یکی را پس از دیگری از دست می دهم نشان آن است که هیچ دوست جاوید نمی ماند.
و این اولین سوگ سروده بر بزرگترین بانوی جهان است و آغازی برای شاعران شیعی که عشق و ارادت خود را به خاندان پیامبر گرامی اسلام و به ویژه حضرت زهرا(س) ابراز دارند.
کمیت بن زیاد اسدی(60-260ق) در سوگ حضرت زهرا چنین سرود:
امیرالمومنین علی را دوست دارم/ لیکن ابوبکر و عمر را سرزنش نمی کنم/ اگر آنان فدک را به دختر پیغمبر ندادند/ و میراث او را از وی باز گرفتند نمی گویم کافر شدند/ خدا می داند آن دو، در روز رستاخیز چه عذری خواهند آورد.
و سید اسماعیل حمیری(105-173 ق) چنین:
فاطمه، علی و مقداد را وصیت کرد که شب هنگام با آرامی، در خاموشی و پوشیده از دیده ها، او را به خاک سپارند/ و آن دو تن (که از آنان ناخشنود بود) بر وی نماز نخوانند و به قبر او نزدیک نشوند.
همچنین منصور نمری شاعر قرن دوم، دعبل خزاعی(148-246 ق)، سلامه الموصلی، صنوبری(م 334 ق)، ناشیء صغیر(271-365 ق)، ابن حماد شاعر قرن چهارم، مهیار دیلمی(م 428 ق)، ابن العودی (478-558 ق) و علاءالدین حلی شاعر قرن هشتم سوگ سروده ها و مدیحه هایی در منقبت حضرت فاطمه زهرا(س) گفته اند.
این سوگ سروده ها و مدیحه ها، به شاعران عرب محدود نمی شود؛ بلکه شاعران پارسی گوی نیز، عشق و ارادت خود را به خاندان نبوت و حضرت فاطمه، در قالب اشعار زیبا بیان کرده اند که از آن جمله است: ناصر خسرو (394-481 ق) که این گونه می سراید:
آن روز در آن هول و فزع بر سر آن جمع
پیش شهدا دست من و دامن زهرا
بدهد به تمام ایزد دادار تعالی
نشوی غافل از بنی هاشم
وز یدالله فوق ایدیهم
جز فطامش نداد فاطمه را
منظومه محبت زهرا و آل او
بر خاطر کواکب ازهر نوشته اند
نام بتول بر سر معجر نوشته اند
ابن یمین شاعر قرن هشتم و ابن حسام شاعر قرن نهم نیز ستایشگران حضرت فاطمه زهرا و خاندان عصمت و طهارت بوده اند.
پس از این نیز، با آغاز رسمیت یافتن مذهب شیعه در ایران، بخش مهمی از شعر فارسی را مدیحه ها و مرثیه های اهل بیت، به خصوص حضرت زهرا(س) تشکیل می دهد.
با پیروزی انقلاب اسلامی نیز، شاعران عشق و ارادت خود را به حضرت زهرا آشکار کرده اند.
دل داغ تو را دارد و یک عالمه آتـش
میریزد از این خانه خراب این همه آتـش
این کوچه شلـوغ است گمان میکنم آخر
برخاسته خواهد شد از این هـمـهـمه آتـش
افروخـتـهانـد این همه بیواهـمه آتـش
انصاف دهـیـد ایـنـکه ؛ فـدک حقّ کدامست ؟
از چیست بـپـا گشـتـه در این مَحکـمـه آتـش؟
آنـان که دمـیـدنـد بـه این دمـدمـه آتـش
این قـوم زده بـر جـگـر فـاطـمـه آتـش
ایـنـک غـزلی سـوخـتـهتـر از در و دیـوار
این مـرثـیـه که شـعـلـهور ست از دم آتـش
میخوانـم و میسـوزم و از آب خـبـر نیـسـت
میبـارد و میجـوشـد از این زمـزمـه آتـش
انگار ابر عاطفه آن شب بخیل بود
آتش طنین بال و پر جبرییل بود
تابوتی از ستاره به چشمان ایل بود
بانوی آب و گندم و عطر قصیل بود
شب بر گلوی زخمی چاهی دخیل بود
تازه گلی که سیل خزان را مسیل بود
بر شانه ای که شاخه ای از سلسبیل بود
تشییع پر ستاره ترین چشم ایل بود
ژرفای صد دریا ترنم در نگاهت
هفت آسمان موج تبسم در نگاهت
باران یاس از عرض هفتم در نگاهت
تا کهکشان نور تجسم در نگاهت
راز پرستو روح گندم در نگاهت
قاب فلق هم می شود گم در نگاهت
کوه آهسته گام برمی داشت
پیکر آفتاب بر دوشش
کوه بود و غرور خاموشش
کاروان کاروان غم و اندوه
کوه می رفت و بر زمین می ماند
یک دماوند ماتم و اندوه
خاک مهمان آفتاب شود
وقت آن بود سقف سنگی شب
خم شود بشکند خراب شود
سینه خاک را چراغان کرد
دور از آن چشم های نامحرم
عشق را زیر خاک پنهان کرد
تاب آن دشت گریه پوش نداشت
کوه سنگین و خسته برمی گشت
آفتابی به روی دوش نداشت
با دلی داغدار گم می شد
کوه می رفت و خانه خورشید
در مهی از غبار گم می شد...
گوش کن می شنوی همهمه دریا را ؟
تپش واهمه خیز نفس صحرا را ؟
باز کن پنجره بسته گلدان ها را
دیدی آنک به افق چرخش مولانا را
گوش کن! می شنوی همهمه در یا را؟
آب می پاشند یک مرقد ناپیدا را
بانو
روزی که آمدی
فرشتگان
زمین را زیور بستند
و کبوتران
گیسوان درختان را
*
چشمانت نگینی است
بر گستره زمان
که دیدگان خورشید را
خجل می سازد
*
تو آن اقیانوسی
بانو
که گستره عالم را
پر از ستاره ساخته
پر از ستاره و مروارید
ای بی نشانه ای که خدا را نشانه ای
هر سو نشان توست ولی بی نشانه ای
چون خون عشق در رگ هستی روانه ای
بر خاک خسته رویش گل را بهانه ای
تفسیر سرخ زندگی جاودانه ای
راز بلند سوختن عارفانه ای
تو آفتاب عشق بلند آستانه ای
آری حقیقتی به حقیقت فسانه ای
تو خواندنی ترین غزل عاشقانه ای
پیش پای تو
ای پاره تن رسول
واژه هایم تهی دستند
و هر بار
گم می شوم
در عطر نامت
ایستاده ای در
همیشه ای از ـنور و نمازـ
و آسمان
در ازدحام فرشتگان
در امتداد روشن دامنت
به نام دوازده کهکشان عشق
متبرک است
دیشب
هرچه از نگاهت سرودم
دیدم آخر
از بیت بیت شعرهایم
تا نام آسمانی تو
فاصله است
کسی می گفت بگو:
«فاطمه فاطمه است»
کرامت آفتاب
در یک مفهوم
این رستاخیز بی امان مکه
از کیست؟
که در گلوی معمار سحر می شکفد
اینجا آسمان
ابری ست
که سر بر خاک می ساید
وقتی که
مزار گمشده ات
خاک را تسلی می دهد
ای فهم جهان
صداقت دلگیری ست
مرگی که تفسیر تمام خوبی ها بود
ایستاده ایم، رو به روی ذات تشنه نخل ها
و می گرید آسمان
به اتکاء نام تو
یا زهرا
این خانه پیش از این
یاسی سپید داشت
امروز
اما
نیلوفری کبود
بر قامت خمیده دیوار
پیچیده است
این خانه
امروز عطر یاس ندیده است
دل های محبان تو در سینه شکست
اندوه تو سنگی شد و آیینه شکست
بهمن صالحی:
زیباتر از فکر باران، روشن تر از جان دریاست
در دفتر آفرینش، یک شعر بسیار شیواست
پرواز مرغ دلم را، آبی ترین آسمان هاست
هر سو که یک جان تاریک هرجا که یک قلب تنهاست
مغروق دریای عشق است مرگی بدین سان چه زیباست
از او به هر دل نشانه از وی به هر سینه غوغاست
در صحبت خسته گامان همدوش دیرین طوباست
راوی آیات احمد گویی که قرآن گویاست
زیباتر از فکر باران روشن تر از جان دریاست
باز هم
نام تو را نوشته بودند
بانو!
آنان که دهانشان
بوی واژگان کهنه می داد
اگر می شد
کبود می نوشتم
ـ این همه را ـ
که شرمسار غربتت نمانم
باز هم تو را نوشته بودند
بیش از تمام رنجمویه هایم
در تکرارهایی دو پهلو
و من
برای پهلوی شکسته ات
گریستم
اگر می شد
تمامی درها را می شکستم
که بر پاشنه همیشه فدک
نگردند
چقدر سخت است
بانو!
میان این همه واژگان و رنگ
گریستی زلال
من که
دو چشم بیشتر ندارم
تا برای آبروی آب ها
بگریم
عشق من پاییز آمد مثل پار
بازهم ما باز ماندیم از بهار
گل برفت و خون نجوشیدیم ما
در فراق یاس مشکی پوش بود
عطر دوران جوانی می دهد
یاس ها پیغمبران خانه اند
رو به عشق اشتراکی می برد
یاس دامان سپید آشتی ست
یاس تنها یک سحر مهمان ماست
بر لبان ما که می خندید یاس
راهی شب های دیگر می شود
یاس استنشاق معصومیت است
یاس را پیغمبران بو کرده اند
عطر اخلاق پیمبر می دهد
دانه های اشکش از الماس بود
می چکاند اشک حیدر را به چاه
چشم او یک چشمه الماس است و بس
بر تن زهرا گل یاس کبود
بر کبود یاس و سرخ یاسمن
این جدایی از محمد مشکل است
بی خبر باید بخوابد در تراب
این امانت را امین باش ای زمین
زمزم از این عطر نیت خشک شد
ریخت بر روی گل خورشید خاک
صد فدک زخم از گل این باغ دید
جز تو کس از قبر او آگاه نیست
می شود در زیر شمشیر نفاق
که پر است از لخته خون جگر
بر حسین تشنه لب در قتلگاه
دخترانت را اسارت می برند
گریه بر طفلان بی عباس کن
تا بگیرد با خجالت مشک را
گریه کن بر روی گل های مزار
مثل طفلانی که آتش خورده اند
گریه کن بر نسترن های جوان
یاس های مهربان کوچیده اند
هر گلی در معرض ویرانی است
ما جوانی را به پیری می بریم
من بهاری مرده دارم ای خزان
آن بهار مرده در من خاک شد
ای گل مایوس من یاس سپید
عطر دوران جوانی می زند
یاس دامان سپید آشتی ست
یاس تنها یک سحر مهمان ماست
عشق به بال و پر تو پر کشید
جرعه ای از چشمه کوثر چشید
رفت و بر عرش خدا جا گرفت
راه کشیدی به مصلای عشق
معنی والای حقایق گرفت
دست برآورده به عرش برین
بسته طمع در ید بیضای تو
تیره از اندوه تو شد آسمان
جام دل از روی تو پر نور شد
قصه شدی در من و نقل آمدی
مرده منم دست مسیحا تویی
دیده از این غصه خجل می رود
مستی تو هست و فراموش نیست
تا ز تو گردد همه گل شرمسار
مرا به خانه زهرای مهربان ببرید
به خاکبوسی آن قبر بی نشان ببرید
کبوتر دل ما را به آشیان ببرید
برای جامه دریدن به سوی آن ببرید
به روی دست بگیرید و بی امان ببرید
به سوی سنگ مزارش کشان کشان ببرید
اگر به جانب آن چار کهکشان ببرید
مرا به غربت آن هیجده خزان ببرید
فرشته ها! سخنم را به آسمان ببرید
ای راز نامکشوف تا وقتی خدا باشد
گور تو تا کی حسرت چشمان ما باشد؟
گم نیستی تا یک تپش در سینه ها باشد
وقتی خدا با داغ زهرا آشنا باشد
بر شانه های دختران روستا باشد؟
این دسترنج شاعری بی ادعا باشد
ای راز نامکشوف تا وقتی خدا باشد!
دل غریب من از گردش زمانه گرفت
به حسرت دل زهرا شبی بهانه گرفت
شکست و دیده ز دل اشک دانه دانه گرفت
سراغ مدفن پنهان و بی نشانه گرفت
عدو امید دلش را به تازیانه گرفت
توان هنوز ز دیوار و بام و خانه گرفت
علی مراسم تدفین او شبانه گرفت
دمی که چوبه تابوت او به شانه گرفت
علی رضا قزوه:
نه مثل ساره ای و مریم، نه مثل آسیه و حوا
فقط شبیه خودت هستی، فقط شبیه خودت، زهرا
شبیه آیه تطهیری، شبیه سوره اعطینا
سلام ما به تو ای باران درود ما به تو ای دریا
به گل نشستن تو امروز، به خون نشستن تو فردا
نماز عشق بخوان فردا، به سمت قبله عاشورا
تا که نامت بر زبان آمد، زبان آتش گرفت
سوختم، چندان که مغز استخوان آتش گرفت
خواست تا غُسلت دهد، آب روان آتش گرفت
بادبان کشتی پیغمبران آتش گرفت
یک طرف از درد غربت، کهکشان آتش گرفت
در زمین، جسم تو گُم شد، آسمان آتش گرفت
کیستی؟ ای هرچه هستی چون طفیل هست تو
ای کلید آسمان ها و زمین در دست تو
دختر سبع المثانی، دختر دریا و رود
مادر آیینه و لبخند و مفهوم پگاه
مثل عطر یا محمد(ص) یا علی(ع) یا فاطمه(س)
سوره کوثر تو بودی، سوره النصر او
سوره اخلاص روح چار فرزند شماست
سوره والعصر نام آخرین فرزندتان
مادر هرچه شهادت، مادر هرچه شهید
همسر ختم العدالت، دختر ختم الرسل
خطبه ای دیگر بخوان تا پر بگیرد ذوالفقار
هر زمان یاد تو و هجران پیغمبر کند
تا حسین(ع) بی سرت، بر نیزه قرآن سر کند
بچه های انتقام سیلی زهرا سلام!
در سماعی سوختید و در خدا فانی شدید!
تا خدا پل می زدید از روی سیم خاردار
بچه های بی محابا لشکر بی واهمه
با چراغ خون شب ما را چراغانی کنید
ای کلید آسمان ها و زمین در دست تو
مثل عطر یا محمد(ص) یا علی(ع) یا فاطمه(س)
دنیا طفیل آینه ای بود و آب شد
سقف و ستون عالم و آدم خراب شد
وقتی سوار صاعقه، پا در رکاب شد
شب زلف را گشود و زمین غرق خواب شد
بانو شفیع گشت و دعا مستجاب شد
بادی وزید و فاطمه بانوی آب شد
در خشکسال عاطفه ها فتح باب شد
در چشم تو شکوه شبی ته نشین شده ست
رنگین کمان حیرتی از کفر و دین شده ست
ذرات خاک عالم و آدم جبین شده ست
صبح تمام آینه ها آتشین شده ست
روحی چنان بزرگ به غربت چنین شده ست
انگشتر رسول خدا بی نگین شده ست
چرخان چشم خویش
چهار خاتون
بر غروب سپیده و کوثر
و ماه استوانه ای است
که جهان را بنفشه می بیند
آه
دو سنگ آسیابند
آسمان و زمین
بر تکلم گندمی که من باشم
و سایه ام
امتداد سنگینی
که شانه های خاک را رنج می دهد
تلنگر کدامین فصل
ذوالفقار خواب را آشفته خواهد کرد؟
که آسمان و من و زمین
چرخان خواب خویش
×
آنک نجابت یاس را - شبیخون داس ها-
پهلو شکسته است
و باد
خمیده می گذرد
چگونه عشق
حرفی از نام کسی را به ارث نبرده است
که آسمان را
در چرخ چشم ها دارد
و زمین را
×
بانوی ابر و صبر
شگفت نیست که کوتاهی عمرت
بر کلاف هیجده آه
گره خورده است
که سهمت از کتاب خدا هم
تلاوت سه آیه کوتاه است
ای زهره حق بانوی پهلو شکسته
ای نام تو بر تارک عالم نشسته
ای اشک هایت مرهم دل های خسته
صدها ستاره در دل شب دسته دسته
تو خود دلیل خویشتنی
خورشیدی
منشور هماره نوری
از نهایت نام تو گفتن
مانند از آب گفتن
برای آبی ترین اقیانوس هاست
قامتت، به شفافیت هیجده بهار بسیط
از رعشه افتاد
هنگامی که زمین بی حاصل
مرگ نهال سانت را به سوگ نشست
آن روز، گویی، پیامبر
با قداست پیکرت
- که از نور بود، انعکاس آیینه -
نجوا می کرد:
زهرا ام ابیها
مهربانیت با وی
مظروف کدام دریای بیکرانه بود؟
مگر تاثیر آب در گیاه بودی؟
همچون هوا برای تنفس انسان؟
یا بی نهایت آسمان
برای پرواز زیباترین کبوترها؟
و چنین بود
که دختری، مادر پدر می شود
و آغوشی به وسعت تمام بهارها
تا گلی به نام محمد
بر سینه تمامی اعصار خاک بر سینه قدوسی خویش
بنشاند.
ای چشمه تکاثر نیکی ها
بانویی که به هنگام نماز
نوری از تو تا آسمان، قد می کشید
پس چگونه بود که پهلویت را شکستند
تا علی در غمی مضاعف
به شکوه بنشیند، در پیشگاه آفریدگار ...
دخت معرفت!
نیمه زعامت اسرار روزگار!
مادر شفاعت و سالار شاهدان
به شعری اثبات تو را در نشستن
بیهوده است
تو خود گویاترین دلیل خویشتنی
چنان که آفتاب، شیواترین دلیل آفتاب
نرگس محمدی:
می خوانمت به نام سزاوار دیگری
ای آن که از حریم تکلم فراتری
صدها غزل شقایق آبی می آوری
اعجاز پر فروغ طلوع مکرری
تو قبله گاه باور چندین حضور سبز
معبود بی نیاز هزاران صنوبری
می خوانمت به نام غریبه به نام خویش
می خوانمت به نام سزاوار دیگر ی
سید حسین موحد بلخی:
کیست این حنجره زخمی تنها مانده؟
آن که با چاه در این برهه، هم آوا مانده
کم فروغ آمده در غربت خود وامانده؟
و فقط نیمه آتش زده اش جا مانده!
بعد از آن واقعه، یک پهنه رسوا مانده
طاقت و حسرت یک پلک تماشا مانده
مادرم رفته ولی مویه مولا مانده
خیره بر مرقد گم گشته زهرا مانده
از دیواری که شکافت
تا آن دیوار
که آواره شد
رازی ست
که هستی از آن می جوشد
و انسان از آن چشمه می نوشد
همه رنج های مقدس را
مانده باز بر دیوار سایه ای که غم دارد
ایه ای که می داند زندگی چه کم دارد
سایه ای که رنگی چون، غربت دلم دارد
این دل، این دل زخمی، ره سوی عدم دارد
یک کبوتر تنها، حسرت حرم دارد
بال زخمی اش اما، بوی صبحدم دارد
کاش زود می فهمید، غنچه مرگ هم دارد
یک صدا که مثل من، هر غروب غم دارد
| Design By : Night Melody |



